تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic :: آبیک ::  

آبیک



بسم الله القاسم الجبارین

اشداءعلی الکفار و رحماء بینهم

یا مهدی (عج) یامهدی(عج) یا مهدی(عج)

موسـوی رفــت

پیروزی ملت بزرگ و شهید پرور ایران را در انتخابات پرشور ۲۲ خرداد و انتخاب دولت عدالت محور و مکتبی دکتر محمود احمدی نژاد با حائض حداکثر آراء خدمت مقام معظم رهبری و ملت شریف و همیشه در صحنه ایران تبریک عرض می نمایم و امیدوارم به یاری خدا و امام عصر و رهبری مقام معظم رهبری این دولت کریمه هر چه زودتر دست این دزدان بیت المال و مافیای قدرت و ثروت ( هاشمی و دارو دستش)

را کوتاه نموده و آنان را پای میز محاکمه بکشاند تا دیگر کسی نتواند  مثل این آقایان با سوء استفاده از گذشته خود هر غلطی که خواستند بکنند و اینطور گستاخانه نامه به آقا و رهبر عزیزمان بدهند و اینچنین تهدید نمایند .

آری رمز شروع برگزاری انتخابات دهم با نام مقدس یا مهدی فاطمه (س) رقم خورد تا شاهد این پیروزی بزرگ باشیم و خوشبختانه شاهد برملا شدن نقشه شوم منافقان داخلی و خارجی  باشیم و بیاری خدا رکوردی را که این ملت رقم بزنند که در تاریخ انقلاب بی سابقه ببینیم.

و سخنی با آقایان !!! اصلاح طلب و وطن فروش :

اینک وقت آن رسیده تا چادر مشکی که آقای کلانتری گفته بود به سر کنید و با ذلت از کشور خارج شوید و اینجاست که باید گفت : مرگ بر منافق

باشد که جواب تمامی خیانت هایتان با ظهور امام عصر (عج) داده شود

دزد بیت المال اعدام باید گردد

 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:29 توسط محمدی فر |

حضرت آيت الله علم‌الهدي در جلسه تفسير قرآن اين هفته، به نقد جريان‌هاي حامي سه كانديداهاي رياست‌جمهوري پرداخته و فرمودند: شما كارنامه تمام فعاليت‌هاي تبليغاتي انتخاباتي كه در اين سه ماهه انجام گرفته است، را بررسي كنيد، از مجموعه تبليغات سه كانديدا، احساس تهاجم مي‌كنيم، تهاجم به دو چيز، يكي تهاجم به رأس‌الخيمه نظام ما، كه مقام ولايت است، يكي تهاجم به اصول و ارزش‌ها و مباني خودمان. اين دو چيز را ما داريم احساس مي‌كنيم.

به گزارش انصارنيوز، ايشان ضمن حمايت از دكتر احمدي‌نژاد، درباره اختلاف آقايان احمدي‌نژاد و هاشمي و همچنين شكوائيه آقاي هاشمي به رهبري معظم انقلاب مطالب مهمي ايراد فرمودند.


ادامه مطلب
+نوشته شده درشنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:12 توسط محمدی فر |

حمايت قاطع مادر سرداران شهيد محمدزاده ازدکتراحمدي نژاد
 
 
طالب سبزم نه آن سبز ریا               سبز هم بازیچه شد مهدی (عج) بیا




ان الله يامرکم ان تودوا الامانات الي اهلها و اذا حکمتم بين الناس ان تحکموا بالعدل ان الله نعما يعضلکم به ان الله کان سميعا" بصيرا"
خداوند قاطعانه به شما فرمان مي دهد که امانت ها را به صاحبانشان برکردانيد و هنگامي که ميان مردم داوري مي کنيد، به عدالت داوري کنيد.يقينا" اين امر ، بهترين موضوعي است که خدا شما را به آن موعظه مي کند.بي ترديد خدا همواره شنوا و بينا است. سوره نساء-آيه 58


فرزند عزيزم دکتر محمود احمدي نژاد :




من به عنوان
مادر سه شهيد و يک جانباز تو را مانند فرزندانم دوست مي دارم و ميدانم در
راه اجراي عدالت سختي ها و مشقتها را تحمل خواهي کرد چون:


تو ميخواهي کشور آباد شود و همه از امکانات آن به طور مساوي برخوردار شوند...


 اما عده اي نمي خواهند.


تو ميخواهي با همه وجود براي برطرف کردن تبعيض و فقر و فساد تلاش کني...


 اما عده اي نمي خواهند.


تو به دنبال دفاع از شرف و آرمانهاي امام و رهبري ودفاع از منافع ملي هستي...


 اما عده اي نمي خواهند.


تو مي خواهي در مسير شهيدان گام بر داري و همسنگر شهيدان باقي بماني...


 اما عده اي نمي خواهند.


تو ميخواهي اجازه ندهي روي عزت اين ملت پا گذاشته شود...


 اما عده اي نمي خواهند


تو به دنبال موضوع هسته اي و به نتيجه رساندن آن  هستي...


اما عده اي نمي خواهند.


تو عاشق داشتن دانش، و ساختن اقتصاد کشور هستي...


 اما عده اي نمي خواهند.


تو عزت و منافع ملت ايران ودفاع از رهبري را خط قرمز نظام ميداني...



 اما عده اي نميدانند. هر ايراني راا عضوي از يک خانواده بزرگ ميداني...


 عده اي نميدانند .




فرزند عزيزم دکتر احمدي نژاد :


 زخم زبان‌ها، مسخره‌ شدن‌ها و توهين‌ها را تحمل کن ودر اين مسير استوار باش و دراه اجراي عدالت از همه هستي خود بگذر وميدانم تو اينچنيني.


دکتر احمدي نژاد:


من و همه اعضاي خانواده براي تداوم بخشيدن به آرمانهاي شهدا و حفظ ارزش‌هاي ديني برخود تکليف ديديم که تو را کانديداي خود قرار دهيم و در اين راه حامي وپشتيبان تو هستيم.




و اما آقاي مير حسين موسوي ما تو را فرزند انقلاب ميدانستيم:


خانوادههاي شهيد، پيشاني بند سبز و سرخ  فرزندانشان را با همان خوني که بر آنهانشسته و نقش بسته بود، به عنوان يادگاري ارجمند و همچون جان، عزيز نگه داشته، به آن توسل مي جستند و هنوز هم مي جويند.


اين سربندهاي مقدس معرّف رزمندگان و در لحظه شهادتشان نشانه و علامت شناسايي آنان بود که امروز توسط شما وحاميان شما به سخره گرفته شده و نمکي است بر زخم آناني که از قافله شهيدان جا مانده اند .


و امروز هدف مقدس شهيدان به ابزار عده ايي تبديل شده که نه تنها به آرمان شهيدان وفادار نيستند بلکه با علم کردن شهيدان دقيقا" خلاف منش و هدف والاي شهيدان گام بر مي دارند و از نام شهيدان بيشترين سو استفاده را مي برند.


من در عجبم که چرا اينان اينقدر خود را ارزان مي فروشند.


با احترام سيده سادات حميد تبار


مادر شهيدان محمدزاده

+نوشته شده درچهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:36 توسط محمدی فر |

 سالها مى گذرد حادثه ها مى آيد                          انتظار فرج از نيمه خرداد كشم  

۱۴ خرداد سالگرد ارتحال حضرت روح الله را تسلیت عرض می کنم.

           
ساعت 20 / 22 بعداز ظهر روز شنبه سيزدهـم خـرداد ماه سـال 1368 لحظه وصال بـود. قــلبـى از كار ايستـاد كه ميليـونها قلــب را بـه نور خدا و معنـويت احـيا كرده بـود. بــه وسيله دوربين مخفـى اى كه تـوسط دوستان امــام در بيمارستان نصب شده بـود روزهاى بيمارى و جريان عمل و لحظه لقاى حق ضبط شده است. وقتى كه گوشه هايـى از حالات معنوى و آرامـش امام در ايـن ايـام از تلويزيون پخـش شـد غوغايى در دلها بر افكند كه وصف آن جــز با بودن در آن فضا ممكـن نيست. لبها دائمـا به ذكـر خـدا در حـركت بود.
در آخرين شب زندگى و در حالى كه چند عمل جراحى سخت و طولانى درسن 87 سالگى تحمل كرده بود و در حاليكه چنديـن سرم به دستهاى مباركـش وصل بـود نافله شب مى خـواند و قـرآن تلاوت مـى كرد. در ساعات آخر ، طمانينه و آرامشى ملكـوتـى داشـت و مـرتبا شـهادت بـه وحـدانيت خـدا و رسالت پيـامبـر اكرم (ص) را زمـزمه مـى كـرد و بـا چنيـن حــالتى بـود كه روحـش به ملكـوت اعلى پرواز كرد. وقتى كه خبر رحلت امــام منتشر شـد ، گـويـى زلزله اى عظيـم رخ داده است ، بغضها تـركيـد و سرتاسر ايران و همـه كانـونهايـى كـه در جـهان بـا نام و پيام امام خمينـى آشـنا بـودنـد يــكپارچه گـريستند و بـر سر و سينه زدنـد. هيچ قلـم و بيـانـى قـادر نيست ابعاد حـادثه را و امواج احساسات غير قابل كنترل مردم را در آن روزها تـوصيف كند.
مـردم ايـران و مسلمانان انقلابى ، حق داشتـند اين چنيـن ضجه كـنند و صحنه هايى پديد آورند كه در تاريخ نمونه اى بـديـن حجم و عظـمت براى آن سراغ نداريـم. آنان كسـى را از دست داده بـودند كـه عـزت پـايمال شـده شان را بـاز گـردانده بود ، دست شاهان ستمگر ودستهاى غارتگران آمريكايى و غربـى را از سرزمينشان كـوتاه كرده بود ، اسلام را احــيا كـرده بــود ، مسلمـيـن را عــزت بـخـشـيـده بـــود ، جمهـورى اسلامـى را بـر پـا كـرده بـود ، رو در روى همـه قـدرتهاى جهـنمـى و شيـطانـى دنـيا ايستاده بـود و ده سال در بـرابـر صـدها تـوطئه برانـدازى و طـرح كـودتا و آشـوب و فتنه داخلـى و خارجـى مقاومت كرده بود و 8 سـال دفـاعى را فـرمانـدهـى كرده بـود كه در جبهه مقابلـش دشمنـى قـرار داشت كه آشكارا از سـوى هر دو قـدرت بزرگ شرق و غرب حمايت همه جانبه مـى شـد. مردم ،رهبر محبـوب و مرجع دينـى خـود و منادى اسلام راستيـن را از دست داده بـودند.
شايـد كسانـى كه قـادر به درك و هضـم ايـن مفاهيـم نيستنـد ، اگـر حالات مردم را در فيـلمهاى مـراسـم توديع و تشييع و خاكسپارى پيكر مطهر امام خمينـى مشاهده كنـنـد و خـبر مرگ دهها تـن كه در مقابل سنگينـى ايـن حادثه تاب تحمـل نيـاورده و قـلبـشان از كار ايستـاده بـود را بشنـوند و پيكرهايى كه يكـى پـس از ديـگرى از شـدت تـاثـر بيهوش شـده ، بر روى دسـتها در امـواج جمعـيت به سـوى درمانگاهها روانه مى شـدند را در فيلمها و عكسها ببيننـد، در تفسير ايـن واقعيتها درمانده شوند.
امـا آنـانكه عشـق را مـى شنـاسنـد و تجـربـه كـرده انـد، مشكلـى نـخواهند داشت. حقيقـتا مردم ايران عاشق امام خمينى بـودند و چـه شعار زيبا و گـويايى در سالگرد رحلتـش انتخاب كرده بـودند كه:
عشق به خمينـى عشق به همه خوبيهاست.
روز چهاردهم خرداد 1368 ، مجلس خبرگان رهبری تشكيل گرديـد و پـس از قرائت وصيتنامه امـام خمينى تـوسـط حضرت آيـه الله خامنه اى كه دو ساعت و نيـم طـول كشيد ، بحث و تبـادل نظر براى تعييـن جانشينـى امام خمينـى و رهبر انقلاب اسلامـى آغاز شد و پـس از چنديـن ساعت سـرانجام حضرت آيـه الله خامنه اى ( رئيـس جمهور وقت ) كه خود از شـاگـردان امـام خمينـى ـ سلام الله عليه ـ و از چهره هاى درخشـان انقلاب اسلامـى و از يـاوران قيـام 15 خـرداد بـود و در تـمـام دوران نهضت امـام درهمـه فـراز و نشيبها در جـمع ديگـر يــاوران انـقلاب جـانبـازى كرده بود ، به اتفاق آرا براى ايـن رسالـت خطير بـرگـزيده شد. سالها بـود كه غـربيـها و عوامل تحت حمايتشان در داخل كشـور كه از شكست دادن امـام مايـوس شـده بـودند وعده زمان مرگ امـام را مى دادند.
اما هـوشمندى ملت ايران و انتخاب سريع و شايسته خـبرگان و حمايـت فـرزنـدان و پيـروان امـام همه اميدهاى ضـد انقلاب را بـر بـاد دادنـد و نه تنها رحلت امـام پايان راه او نبـود بلكه در واقع عصر امام خمينـى در پهـنه اى وسيعـتر از گـذشـته آغاز شده بـود. مگر انديشه و خـوبى و معنويت و حقيقت مى ميرد ؟ روز و شـب پانزدهـم خرداد 68 ميلونها نفر از مردم تهران و سـوگوارانى كه از شهرها و روستاها آمـده بـودند ، در محل مصلاى بـزرگ تهـران اجتماع كردنـد تـا بـراى آخـريـن بـار با پيكر مطهر مـردى كه بـا قيـامش قـامت خميـده ارزشها و كرامتها را در عصر سياه ستـم استـوار كرده و در دنـيا نهـضتـى از خـدا خواهى و باز گشت به فطرت انسانى آغاز كرده بود ، وداع كنند.
هيچ اثرى از تشريـفات بـى روح مـرسـوم در مراسـم رسمى نبـود. همه چيز، بسيجى و مردمى وعاشقانه بـود. پيـكر پاك و سبز پوش امـام بـر بـالاى بـلنـدى و در حلـقه ميليـونها نفـر از جمعيت مـاتـم زده چـون نگينى مى درخشيد. هر كس به زبان خويـش با امامـش زمـزمه مى كرد و اشك مـى ريخت. سـرتاسـر اتـوبان و راههاى منتهى به مصلـى مملـو از جميعت سياهپوش بود.
پـرچمهاى عزا بـر در و ديـورا شهر آويخته و آواى قرآن از تمام مساجد و مراكـز و ادارات و مـنازل به گـوش مـى رسيـد. شـب كـه فـرا رسيـد هزاران شمع بياد مشعلـى كه امـام افـروخـته است ، در بـيابـان مصلـى و تپه هـاى اطـراف آن روشـن شـد. خـانـواده هـاى داغدار گرداگرد شمعـها نشسته و چشمانشان بر بلنداى نـورانـى دوخته شـده بود.
فرياد يا حسيـن بسيجيان كه احساس يتيمى مـى كـردنـد و بــر سـر و سينه مـى زدنـد فـضا را عـاشـورايـى كرده بـود. بـاور اينـكـه ديـگر صداى دلنشيـن امام خمينـى را در حسينيه جماران نخـواهند شنيد ، طاقتـها را بـرده بـود. مـردم شـب را در كـنار پيـكـر امـام بـه صبـح رسانيدند. در نخستین ساعت بامداد شانزدهم خــرداد ، ميلیونها تـن به امامت آيه الله العظمـى گلپايگانى(ره) با چشمانى اشكبار برپيكر امام نماز گزاردند.
انبـوهى جمعيت و شكوه حماسه حضـور مـردم در روز ورود امام خمـينى به كشـور در 12 بهمـن 1357 و تـكـرار گسـتـرده تـر ايـن حماسـه در مـراسـم تشييع پيكر امام ، از شگفـتيهاى تـاريخ اسـت. خـبرگـزاريهاى رسمـى جهـانـى جمعيت استقبال كننده را در سال 1357 تا 6 ميليـون نفر و جمعيت حاضـر در مــراسـم تشـييـع را تا 9 ميليـون نفر تخميـن زدند و ايـن در حالى بـود كه طى دوران 11 ساله حكومت امام خمينى به واسطه اتحـاد كشـورهای غربى و شرقى در دشمنى با انقلاب و تحميل جنگ 8 ساله و صـدهـا تـوطـئه ديـگـر آنـان ، مردم ايـران سخـتيها و مشكلات فـراوانـى را تحـمـل كرده و عزيزان بى شمارى را در ايـن راه از دست داده بـودند و طـبعا مـى بـايـست بـتدریج خسته و دلسرد شـده باشنـد امـا هرگز اين چنيـن نشـد. نسل پرورش يـافـته در مكتب الـهى امام خمينى به ايـن فرمـوده امام ايـمان كامـل داشـت كه :در جهـان حجـم تحمل زحمـتها و رنجها و فداكاريها و جان نثـاريها ومحروميتها مناسب حجـم بـزرگى مقصـود و ارزشمندى وعلـو رتـبـه آن است پـس از آنـكه مراسـم تـدفيـن به علت شـدت احسـاسات عـزاداران امـكان ادامـه نيافت ، طـى اطلاعيه هاى مـكرر از راديـو اعلام شـد كـه مـردم بـه خانه هايشان بازگردند ، مراسـم به بعد مـوكـول شــده و زمــان آن بعـدا اعلام شد. براى مسئوليـن تـرديـدى نـبـود كه هر چه زمان بگذرد صـدها هزار تـن از علاقه مندان ديگر امـام كـه از شهـرهاى دور راهـى تهران شده اند نيز بر جمعيت تشييع كننـده افـزوده خـواهـد شـد ، ناگزير در بعدازظهر همان روز مراسم تـدفـين بـا همان احساسات و بـه دشـوارى انـجـام شـد كـه گـوشـه هـايـى از اين مـراسـم بـوسـيـله خبرنگـاران بـه جهان مخابره شـد و بدين سان رحلت امام خمينـى نيز همچـون حياتـش منـشأَ بيـدارى و نهضتـى دوباره شـد و راه و يادش جاودانه گرديد چرا كـه او حقيـقت بـود و حقيقت هميشه زنـده است و فناناپذير

+نوشته شده درچهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:19 توسط محمدی فر |

***السلام عليك يا فاطمه زهرا سيد نساء العالمين ***
 يَـافَـاطِمَةُ الـزَّهراءُ يَا بِنتَ مُحَمَّدٍ ، يَا قُـرَّةَ عَينِ الـرَّسُولِ ، يَا سَيِّدَتنَا وَ مَـولاتَـنـا ، إنّـا تَوَجَّهنَا واستَشفَعنَا وَ تَوَسَّلنَا بِکِ إلَي اللهِ، وَ قَدَّمنَاکِ بَينَ يَدَي حَـاجَـاتِـنَـا ، يَا وَجيهَةً  عِـندَاللهِ ، إشـفَعي لَناعِندَاللهِ .

قال حجة ابن الحسن العسگري " عجل الله تعالي فرجه الشريف "
في ابنة رسول اللة ، لي اسوة حسنة
دختر رسول اللة (صل اللة عليه و آله وسلم) (حضرت فاطمة الزهرا سلام اللة عليها) براي من پيشوايي نيكو است.
***صل الله عليك يا فاطمة الزهرا ء***
تار و پود مصطفي ( صل الله عليه و آله وسلم ) يك لاله بود آن هم بسوخت.
باسلام و احترام؛
      شهادت دخت دردانه خلقت، ياس كبود پيامبر اعظم (ص) ام ابيها و ائمه اطهار(ع)، حضرت صديقه طاهره (س) ، هــمسر گرامي اميرالمومنين عـــلي (ع)، مـــادر ارجمند حســنين(ع)، حضرت فاطمه زهرا(س) ام ابيها را به پيشگاه  فرزند برومندش حضرت بقية الله  (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و مقام عظمای ولایت امام خامنه ای و تمامي پيروان ، محبين و شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت سلام الله عليهم اجمعين تسليت عرض مينمايم.

خدمت دوستان عارضم که از این به بعد تا اعلام نتایج انتخابات رویکرد وبلاگ اکثرا سیاسی خواهد بود

تا ان شاء الله بیاری خدا و امام زمان و مدد شهدا دولت مکتبی و مردمی مجددا از سوی مردم شریف و مذهبی ایران اسلامی انتخاب گردد 

(( التمــــاس دعــــــــا))

 

+نوشته شده درپنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:55 توسط محمدی فر |

سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر را به ملت شریف و شهید پرور ایران تبریک عرض می نمایم.
پس از حمله سراسري عراق درتاريخ 31/6/59 عملاً خرمشهر از بعدازظهر همان روز زير آتش سنگين ارتش عراق قرار گرفت دشمن با اجراي آتش سنگين وهجوم قواي رزمي به خرمشهر ومحاصره آن ، طرح ريزي كرده بود كه هماهنگ بابرنامه اشغال سه روزه استان خوزستان ، خرمشهر را زير اشغال خود گيرد.

پيشروي يگان هاي زرهي و پياده عراق به سمت شهر از اولين ساعات جنگ بود و در چهارمين روز از دو محور جاده شلمچه و جاده اهواز به دروازه هاي شهر رسيدند و طي چند حمله سعي داشتند به داخل شهر نفوذ كنند كه هر باربا مقاومت مدافعين عقب نشيني مي كردند .

دلير مردان و جوانان خرمشهري با استقامت وصف ناپذيري در برابر حملات يگان هاي زرهي مكانيزه وپياده عراق مقاومت مي كردند و35روز دشمن را در پشت دروازه ها و كوچه پس كوچه هاي اين ديار خونين متوقف نمودند.
35روز ايستادگي و مقاومت مظلومانه مردم خرمشهر با دست خالي مقابل دشمن تا دندان مسلح زمينه را براي حضور منظم تر ارتش و سازمان دهي نيروهاي مردمي از شهرهاي كوچك درقالب يگان هاي سپاه وواحدهاي جنگ هاي نامنظم شهيد چمران فراهم آورد .

ليكن با خيانت بني صدر و ليبر الهاي ملي گرا و عدم كمك رساني به رزمندگان اسلام و حملات پي درپي زميني و هوايي عراق در سحرگاه چهارم آبان ماه سال 59 آخرين مدافعين خرمشهر با عبور از كارون پس از 35روز مقاومت قهرمانانه عقب نشستند و شهر تبديل به خونين شهر شد .

نقاط مهم شهر خرمشهر به ترتيب اشغال
پل نو
اين پل برروي نهر عرايض درغرب خرمشهر ودر مسير جاده شلمچه احداث شده بود.
ارتش عراق درآغاز هجوم سراسري 3 روزه به نهر عرايض رسيد ، ليكن براي عبور از پل نو چندين روز جنگيد وسرانجام پس از 19 ماه در 3/3/61 آزاد شد.

پليس راه
ابتداي جاده خرمشهر _ اهواز كه به جبهه پليس راه مشهور بود، شاهد حوادث فراواني در اولين هجوم دشمن بود چراكه رزمندگان اسلام موفق شدند با استفاده از جاده خرمشهر _ اهواز از پليس راه عبور كنند ووارد شهر شوند.

ميدان كشتارگاه
اين ميدان محل اتصال نيروهايي بودكه از پليس راه وپل نو به دشمن هجوم مي كردند. ومي بايست دراين منطقه با يكديگر هماهنگ شده وسپس به سوي شهر پيش روي كنند.

بندر و گمرك
بندروگمرك خرمشهر از مهم ترين بنادر كشور، قبل از آغاز جنگ بود ، ارتش عراق درزمان هجوم خود گمرك مملو از اجناس رابه غارت برد وآن رابه آتش كشاند. دشمن درنظر داشت گمرك رابه عنوان محل نبرد استفاده كند ليكن مقاومت نيروهاي مردمي تلفات سنگين رابه دشمن وارد مي ساخت و19 روز طول كشيد تا دشمن توانست موقعيت خود رادرحوالي ساحلي گمرك تبثيت نمايد.

پاد گان دژ
اين پادگان محل حضورلشكرهاي نيروي زميني ارتش بود، وبه همين منظور درپادگان دژكه فرماندهي پاسگاه هاي دژ رانيز برعهده داشت ، صلاح ومهمات كافي براي يك مقاومت 48 ساعته ذخيره شده بود، اين پادگان هم توسط نيروهاي بعث تصرف وسلاح هاي آن به غارت دشمن رفت .

مركزشهر
درطول 35 روز جنگ ومقاومت درخرمشهر تمام نقاط ومحله هاي آن زير آتش سنگين دشمن قرار گرفت باسقوط پليس راه ونفوذ دشمن به نقاطي از شهر مثل كوي طالقاني درتاريخ 21/7/59 تقريباٌ هرسه روز يكبار خرمشهر تاآستانه سقوط پيش مي رفت ودر 24/7/59 خونين ترين درگيري ها رخ داد وخرمشهر ، خونين شهر نام گرفت ومدافعان اين شهر با حماسه هاي خود با دشمن مقابله مي كردند.

پل خرمشهر
اين پل روي كارون احداث شده وشمال وجنوب خرمشهر رابه هم وصل مي كند616 متر طول و8 متر عرض دارد.
از سومين روز هجوم دشمن كه عراق جاده خرمشهر _ اهواز راقطع كرد، تنها راه پشتيباني مدافعان همين پل بود ودشمن از همان ابتدا درصدد بود با اجراي آتش روي آن، امكان تر دد از اين پل را غير ممكن سازد . سرانجام از 3/8/59 با تسلط دشمن برپل ، حماسه مقاومت 35 روزه مدافعان خرمشهر پايان يافت.

مسجد جامع
مسجد جامع خرمشهر سمبل مقاومت خرمشهر شناخته مي شود ودرطول 35 روز مقاومت ، مركز فرماندهي وستاد نيروهاي مردمي ، تبادل اخبار تجهيز وتسليح وآموزش نيروهاي رزمنده ، مداواي اورژانسي مجروحين ونگهداري موقت شهدا، همگي درمسجد جامع صورت مي پذيرفت وآن گاه كه مدافعان از كارون گذشتند مسجد جامع نيز خاموش تا سوم خرداد 1361 مشاهد اشك شوق وشادي توام با سجده شكر رزمندگان اسلام بود.

مقاومت دليرانه ايستادگي وپايداري مردم ايران ورشادتهاي رزمندگان درجبهه هاي حق عليه باطل به كفرستيزان اسلام آموخت كه در مصاف با دشمن درس جهاد، شهامت واستقامت پياده مي نمايند.

كارنامه 8 سال دفاع مقدس نيروهاي انقلابي وايثارگرجمهوري اسلامي ايران خود گواه پيروزي حق برباطل است.
يكي از فتح الفتوحات رزمندگان اسلام در جنگ تحميلي عمليات بيت المقدس بود، كه مي بايست خرمشهر رابه دليل اهميت استراتژيك وجايگاه مهم نظامي از دست اشغالگران آزاد مي شد.
حماسه جاويد فتح خرمشهر با طلوع فجر سوم خرداد 1361 درشهر خرمشهر با فجر پيروزي مقارن شد.
فتح با شكوه خرمشهرفاتحاني داشت همچون محمد جهان آرا ، احمد متوسليان وهمدلي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي .
سلام وصلوات خداوند برارواح طيبه شهيدان وبر رزمنده با اخلاص بي نشان ، حاج احمدمتوسليان .
درسوم خرداد 1361 يكي از پرشكوه ترين وغرور آميز ترين افتخارات ملت رشيد ايران رقم خورد وشكوه وعزت ايرانيان دراين روز به بهترين وجه خود به منصه ظهور رسيد ،قدرت ، ايمان
اراده پايداري وايثار به عنوان اصلي ترين عامل شوكت وعظمت ملت ايران ، غرور استكبار مسكتبران زمان رادرهم كوبيد.

عمليات بيت المقدس
رمز عمليات : يا علي بن ابيطالب (ع)
هدف عمليات: آزاد سازي خرمشهر ،پادگان حميد، هويزه،چفير وحسينيه
منطقه عملياتي: غرب كارون ،جنوب غربي اهوازوشمال خرمشهر
تاريخ شروع: ساعت 30 دقيقه بامداد 10/2/61 13
مدت عمليات: 25 روز طي 3 مرحله
وسعت منطقه عملياتي: 6000 كيلومترمربع
نيروهاي عمل كننده : سپاه پاسداران انقلاب اسلامي وارتش جمهوري اسلامي ايران

+نوشته شده دریکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:15 توسط محمدی فر |

السلام علیک یا فاطمه الزهراء

سلامی دوباره خدمت دوستان

 ایام فاطمیه و عروج ملکوتی علم ربانی ، عارف روشن ضمیر حضرت آیت الله حاج شیخ محمد تقی بهجت ( ره) را به محضر امام عصر و  نائب بر حقش مقام معظم رهبری و مردم شریف ایران تسلیت عرض می نمایم  

خدا را شاکرم و خیلی خرسندم که دوباره توفیق پیدا کردم در خدمت شما دوستان عزیز عاشقان و ارادتمندان شهدای عزیزمان باشم ، به نظر من حتی قلم زدن هم برای شهدا دعوت میخواد و توفیق . یک ماه و اندیست که این توفیق را نداشتم خدمت برسم و خیلی نگران این مساله بودم تا اینکه امروز به لطف خدا تونستم این امر مهمو به سرانجام برسونم .

راستیاتش اصلا دل و دماغ مطلب زدنم نداشتم آخه مساله از اونجایی شروع میشه که اواخر اسفند تصمیم گرفتم آماده سفر به معراج شهداء بشم  اما هنوز باورم نشده بود که اینطوریا هم نیست که هر وقت عشقت کشید پاشی بری شلمچه، اما نشد سال تحویلم مثل جهنم بود  شهر برام مثل قفس مسموند بغض فرو خورده ام در میان قهقهه و خوشحالی مردم در سال جدید گم شده بود ، شهر برام مثل لجنزار می موند هر وقت از سیما مناطق عملیاتی رو نشون میداد بغض گلومو می گرفت ، حال و حوصله هیچ کسو نداشتم من از این سفر روحانی جا موندم ، خوشحا بحال شما هایی که رفتید بخدا قدر بدونید  ،  خیلی داغون بودم هیچ چیز و هیج کجا آرومم نمی کرد .اصلا تصمیم داشتم که دیگه وبلاگو ادامه ندم اما . . .

دوکوهه یادت بخیر ، فکه ، شلمچه ، طلائیه دلم براتون تنگه ، دلم برا شلمچه لک زده الانم دارم مرور میکنم خودم داغ دلم تازه میشه ولی کیه که درکت کنه

همه میگفتن ایشالا سال بعد اما . . . کاش حرف دلمو میدونستن من تا سال بعد نمیتونم دووم بیارم خلاصه روزای سختی پشت سر گذاشتم از لحاظ روحی ،  تا اینکه بوی یادواره شهداء پیچیدو دوباره شهدا دستمو گرفتن و من زمین خورده رو بلند کردن اعتقادم اینه در مقابل کارای اشتباه ماست که این توفیقات سلب میشه و این سوز چه زیباست هرچند خیلی سخت

دوباره بوی فاطمیه اومدو یادواره عزیزان خانوم حضرت زهرا که پشت پیرناشون نوشته بودند

میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

و بیاری خود خانوم آماده ایم تا در انتخابات ۸۸ حضوری حداکثری داشته باشیم و همچون حماسه فتح خونین شهر حماسه ای دیگر بیافرینیم و ملاک هایی که مقام عظمای ولایت در سفر اخیرشان فرمودند مد نظر قرار دهیم و به کسانی رای بدهیم که روح خدمت را زنده کرد ، به آن رئیس جمهور بسیجی که با شجاعت تمام هیمنه صهیونیست و آمریکا  را در هم شکست و در سازمان ملل با شجاعت تمام از اسلام دفاع کرد . نه اینکه با بودجه بیت المال در آن گوشه دنیا دم از گفتگو ، مذاکره و تنش زدایی کرد و دم از گفتگو ی تمدن زد و ماحصلین این گفتگو ی تمدن که نماینده رژیم نا مشروع صهیونیستی هم در این اجلاس حضور داشت  جنایتهای بی دریغ بر فلسطین مظلوم و لبنان شد

در ۸ سال ریاست جمهوری این آقا که روحانی هم هست و الانم بخاطر عدم مواجهه با اقبال عمومی کنار کشیدند تا بار دیگر شهد کنار زدنشان از سوی ملت رشید ایران نباشند آقایانی که فقط دم از خط امام بودن !!! میزنند اما کو خط امام خط امام آنست که آقای موسوی و آقای خاتمی در جلسه ای در سالن کنفرانس برج میلاد شرکت کنند و بعد کلیپی پخش شود و درآن خبر فوت امام توسط مجری خبر سیما اعلام شود و حضار کف و سوت بزنندو هلهله کنند!!؟ این است خط امام بودن

یا اینکه  رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام  که از اول انقلاب بودند پا به پای انقلاب مبارزه کردند  اما حالا سلامت انتخابات را زیر سوال می برند که ما باید سعی کنیم آنکس که مردم میخواهند از دل صندوقها بیرون بیایند . و دبیر ایشان که اعلام کننده رمز عملیات غرور آفرین والفجر ۸ بودند امروز سعی در تضعیف دولت دارند و مگر نه اینکه مقام معظم رهبری فرمودند امروز تضعیف دولت یک حرام شرعی است و شما جناب آقای محسن رضایی اطاعت از ولایت را به خوبی انجم میدهید امیدوارم در اقبا پاسخگوی همرزمان شهیدتان باشید البته اگر هنوز به عهدی که با اینان بستید پایبند باشید و اینان همه سناریوی تخریب را بر علیه این رئیس جمهور مردمی و مکتبی در پیش گرفتند .

و بد نیست این آقایون تکلیف خود را با انقلاب و خط امام بودن روشن کنند و سری به و صیت نامه شهید باکری فرمانده دلاور لشگر ۳۱ عاشورا بزنند که :

دعا کنید شهادت نصیبتان شود ، بعد جنگ مردم به ۳ دسته تقسیم میشوند

گروهی گذشته خود را فراموش کرده و به مخالفت از گذشته خود بر می خیزند

گروهی را بی تفاوتی بر می گزینند

و گروهی نیز در راه خود باقی میمانند و دست از اهداف خود بر نمی دارند و  غصه میخورند و از غصه دق می کنند پس دعا کنید شهادت نصیبتان شود.

                                                                                     به امید پیروزی اسلام بر کفر جهانی

                                                                                                  مهدی فاطمه بیا  

 

+نوشته شده درچهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:35 توسط محمدی فر |

بابايي سلام

خوبي بابا؟ خيلي وقته حالت رو نپرسيدم . آخه هميشه تو خونه مي بينمت . هميشه هم سالم مي بينمت . براي همين حالت رو نپرسيدم . ببخش بابا ، اونقدر دور و برم شلوغ شده كه وقتي اسپري هاي رنگارنگت رو جلوي دهانت مي گيري ، صداي فس فسش لا بلاي صداي هدفوني كه توي گوشمه گم مي شه ، تصويرش بين انعكاس مانيتور و تلويزيون از بين مي ره و من هيچوقت از تو نمي پرسم « حالت چطوره بابايي؟» بابايي، مي دوني كي ها يادت مي افتم؟ بعضي شبا ، وقتي بعد از شب زنده داري هام پاي كامپيوتر كه چشام داره از قرمزي مي سوزه ، وقتي ميخوام بخوابم ، سكوت رو صداي خس خس سينه هات مي شكنه و من يادم مي افته بايد در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم .

آره بابا ، ازت فرار ميكنم . . . تو دنياي من لباس خاكي ، چفيه، شيميايي، مين والمري و ... غريبه اند .تو دنياي من ، هيچكس به فكر بقيه نيست و . . . تو دنياي من ، از دنياي تو فقط يه چيز باقي مونده :

سهميه دانشگاه .

تف به اين دنيا، بابايي. تف به اين دنيا كه من و تو رو از هم جدا كرده . تف به من كه هر چي خواستم مثل تو باشم ، نتونستم . هر چي خواستم به دوستام بگم بابام به خاطر شما جنگيده ، نتونستم ، هر چي خواستم خودم رو بندازم تو بغلت زار زار گريه كنم ، نتونستم . هر چي خواستم بيام پيشت تا برام از جبهه بگي ،نتونستم .اونقدر دور و برم شلوغ شده كه كم كم داره يادم ميره بابام ، همون كه شبها سينه اش خس خس ميكنه ، براي ما جنگيده ، برا ما كه الان داريم تو اين مملكت با خيال راحت زندگي ميكنيم ، با خيال راحت درس مي خوانيم ، با خيال راحت پارك مي ريم . . . برا اينكه خيالمون راحت باشه جنگيده ، برا من ، برا دوستام ، برا همه ، امّا  . . .

بابايي ، ببخش .

ببخش كه من اينقدر بدم . پسرتم ، ولي بويي از تو نبردم ، از مرامت ، معرفتت ، از خود گذشتگي ات ، هيچي نمي دونم.

من كه پسرتم اينم ، از بقيه چه توقعي داري ؟

بابا نذار خاطراتت بين منو تو فاصله بندازه ، دست منم بگير ، بيا شبا با هم بريم تو ميدون مين تا معبر باز كنيم ف بيا شبا با هم نماز شب بخوانيم ، بابا هر وقت خواستي تو دلت بلند بلند بگي « كربلا منتظر ماست بيا تا برويم  . . .» من را هم صدا كن  . . . بابايي، بيا شبا با هم بياد رفقات گريه كنيم .

بابايي ، اگه يه زماني ابر مرد قصه جوونا ، كسي كه تو خواب ميديدنش و الگوشون بود ، امام بود ، شهيد همت بود، باكري بود و  . . . امروز ما خواب فلان بازيگر و بهمان فوتباليست رو ميبينيم .

بابايي، با همه دوستات با هم جمع بشين ، نذارين فراموش بشين . نريد تو غار تنهايي خودتون و بقيه رو از نعمت وجودتون محروم بذاريد ؛ نذاريد بچه هاي ما نفهمن جنگ چي بوده ، چرا روي مين مي رفتن ، چرا شهيد مي شدند و. . .  نذاريد تصورشون از جنگ فلان بازي كامپيوتري بشه و نفهمند زندگيشون مديون شما هاست ؛ نه كماندوي بازي !

بابايي حالت چطوره ؟ اگه از اين به بعد اسپري خواستي بگو خودم برات بيارم ، اگه شبا بيدار بودم و خس خس سينه ات رو شنيدم ، در اتاقم رو باز مي ذارم تا با لا لايي قشنگش بخوابم ، امّا تو هم به من قول بده كه دست منو بگيري . . . آخه من بايد امتداد تو باشم .

+نوشته شده درسه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:39 توسط محمدی فر |

پلاکی از جنس پوتین                                                             

گفتم دقت کنید،مثل اینکه امروز میخواد خبری بشه.یکی از بچه ها به شوخی گفت:لشکر ما هم می خواد شهید بده و....

وسط میدان مین بودیم ناگهان یکی فریاد زد<شهید>همه غمگین وناراحت   شدند.هیچ مدرکی نبود ویک پای شهید هم نبود گفتم: بچه ها نذری بکنیم.هر کجا پلاک پیدا شد یک زیارت عاشورا بخوانیم،یکیاز بچه ها گفت:"یکی هم برای پایش"یکی از بچه ها به شوخی گفت:شانس آوردیم که یک پا ویک پلاکش نیست وگرنه دو سه روز باید اینجا...پا وپوتین از مچ قطع شده بود پیدا شد.زیارت را خواندیم.غروب برگشتیم مقر،اما پلاک پیدا نشد.همان کسی که شوخی می کرد آمدو گفت:زیارت عاشورای دوم را بخوان،هویت شهید روی زبونه پوتین نوشته شده،من هم خواندم"السلام علیک یا اباعبدالله و...."

+نوشته شده درشنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:52 توسط محمدی فر |

ایام سوگواری ابا عبدلله الحسین را به عاشقان و سالکان حضرتش تسلیت عرض مینمائیم

امام حسین (ع) در روز ترويه يعنى هشتم ذى ‏حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت‏ حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى ‏كردند و به خطبه ‏هاى دلنشين وى گوش جان مى‏ سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچ‏گونه مشكلى در كنار هم بودند.

اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه ‏اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سخت‏گيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد.

روز پنج شنبه دوم ماه محرم  سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد:

اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.

آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.

فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه‏ هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.

 

روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است.
عمر بن سعد كسى نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟ امام در جواب فرمود: عراقيان خود مرا با نوشتن نامه خوانده اند اكنون اگر از آمدن من كراهت داريد به همان حجاز باز مى گردم. ابن سعد نامه اى به ابن زياد نوشت و آنچه را امام فرموده بود گزارش داد. ابن زياد گفت: اكنون كه چنگال هاى ما به سوى او بند شده است، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد؟ ديگر گذشت و راهى براى وى باقى نمانده است.
آنگاه به ابن سعد نوشت نامه ات راخواندم آنچه نوشته بودى فهميدم از حسين بن على عليه السلام بخواه كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد، ما هرچه خواستيم نظر خواهيم داد. سپس نامه ديگرى از ابن زياد رسيد كه آب را به روى حسين و ياران وى ببند تا قطره اى از آن را ننوشند، و عمر بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهار هزار سوار فرستاد كه ميان اباعبدالله و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين پيش آمد و سه روز پيش از شهادت امام روى داد.

امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
آنگاه به ابن سعد نوشت: من تو را نفرستادم كه با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از وى شفاعت كنى، و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى. اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست، و اگر امتناع كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن ها را مثله كنى، اما عهد كرده ام كه او را بكشم و لگد كوب اسب ها كنم. اكنون اگر به آنچه دستور دادم عمل كردي، تو را پاداش مى دهم و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه به ما وى دستور داده ايم.

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد.

ش تسلیت عرض مینمائیم
+نوشته شده درپنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:30 توسط محمدی فر |

سال 75 اربعين شهادت سالار شهيدان مصادف بود با چهلمين روز شهادت عباس صابرى.

عباس از اون بچه رزمنده هايى بود كه بعد از جنگ نتونست تو شهر بمونه، و از مال دنيا، فقط يه ديپلم رياضى داشت. خونوادش هرچى اصرار كردن توى تهران بمونه و بره دنبال زندگى، به خرجش نرفت. داداشش حسن، تو عمليات بيت المقدس 2 شهيد شده بود و عباس هم غير از رسيدن به داداش و رفيقاش، هيچ فكر و ذكر ديگه اى نداشت و الحق مصداق: دست از طلب ندارم تا كامن من برآيد

يا جان رسد به جانان يا جان زتن درآيد.

همه اونايى كه عباس روديده بودن و باهاش آشنايى داشتن، به صداقت و مهربانى و لبخند او و زود عصبانى شدنش، عادت داشتن، حالات عرفانى و خوبى هاى عباس صابرى رو بايد از بچه هاى مسجد جامع خرمشهر كه چند ماهى با اونا برخورد داشته، شنيد. فقط اينو بگم كه عباس يه كارى با بچه هاى خرمشهر كرده بود كه وقتى شهيد شد، همشون بلافاصله و سراسيمه اومدن تهران واسه تشييع جنازه و ختم عباس. يكى شون به نام «عقيل» مى گفت:

- ما چون زمان جنگ كوچك بوديم و با شهدا ارتباط نداشتيم، فقط اوصاف اونا رو شنيده بوديم، بعد از جنگ، عباس اولين شهيدى بود كه ما باهاش زندگى كرديم و حالات معنوى شهدارو كاملا مشاهده كرديم.

بعدهم از نماز شب ها و مناجات هاى عباس صابرى گفت.

شهادت عباس روز هفتم محرم سال 75 بود و روز عاشورا پيكرش رو تو بهشت زهرا به خاك سپردن. اون چند روز آخر عباس رواز زبون «عباس قنبرى» براتون مى گم:

- تو فكه با بچه هاى تفحص لشكر 27 بوديم. به اهواز زنگ زدم كه حال بچه هاى كميته جستجوى مفقودين رو جويا بشم كه عباس صابرى به من گفت: «مى خوام از اينجا تسويه حساب كنم و بيام پيش شما» خلاصه كار عباس درست شد و اومد فكه پيش ما.

روزها با برو بچه ها و عباس، براى پيدا كردن پيكر شهدا، جلو مى رفتيم. عباس هم كه تخصصش تخريب و به قول خوشد «از بين بردن فنرهاى (مين هاى) عراقى» بود، براى ما معبر باز مى كرد تا داخل ميدون هاى مين به دنبال شهدا بگرديم. دو روز قبل از ماه محرم، عباس گفت: «مى خوام واسه دهه اول محرم برم تهران». منم بهش گفتم: «همه عشق كربلا و شهدا اينجاست. خود امام زمان هم مياد اينجا و با اين بدن شهدا واسه امام حسين گريه مى كنه. تو هم نرو تهرون و اينجا بمون. با هم عزادارى مى كنيم».

از من اصرار و از اون انكار، كه عباس گفت: «ميرم، ولى سوم محرم بر مى گردم».

خلاصه يك روز قبل از محرم، عباس با «سيد تقى موسوى» اومدن تهران. عصر روز سوم محرم بود و دم در سوله نشسته بودم كه ديدم عباس با يكى از بچه ها اومد. تا رسيد، بهش گفتم: «عباس تو عجب حالى دارى ها، حال و هواى دهه اول محرم تهران رو ول كردى، اومدى اينجا؟ اينو بهت بگم كه شربت مربت خبرى نيست». منظورم شربت شهادت بود، ولى عباس فكر كرد شربت آبليمو را مى گم. گفت: «مهم نيست، سخت نگير...» سوار ماشين شدن و رفتن جلو.

دم دماى غروب بود كه برگشتن. گفتم: «كجا رفته بودين؟ گفت: «رفتيم مقتل محمود غلامى و سعيد شاهدى رو زيارت كنيم».

شب جمعه، روز چهارم محرم بود كه عباس به من گفت: «بلند شو بريم شهر» و رفتيم انديمشك. قرار بود يكى از دوستانش از تهران بياد دو كوهه كه ما هم رفتيم اونو بياريم. عصرى رفتيم حمومِ دو كوهه. عباس رفت دوش گرفت. من هم شروع كردم به شستن لباس هاى خودم و عباس. وقتى از حموم اومدم بيرون، ديدم عباس توى رختكن نشسته و داره زيارت عاشورا مى خونه. اون هميشه زيارت عاشورا رو با «صد لعن» و «صد سلام» مى خوند.

با هم رفتيم ساختمان معاونت نيرو، اطاق بچه هاى تفحص كه از اونجا بريم «سبزه قباى» دزفول براى زيارت و عزادارى. موقع رفتن، ديديم تلويزيون داره فكه رو نشون مى ده، كه كلى خوش به حالمون شد. بعد رفتيم سبزه قبا. يه سينه زنى حسابى كرديم. (برو بچه هايى كه زمان جنگ گذارشون به دزفول افتاده، حتماً يه سرى هم به زيارت سبزه قبا رفته اند. حرم محمد بن موسى الكاظم پسر امام كاظم، معروف به سبز قبا، يه حالِ معنوى عجيبى داره كه همه بچه رزمنده ها با اون آشنا هستن. خصوصاً اگه غروباى سرخ خوزستان رو توى حرم شاهد باشى.)

روز پنجم و ششم محرم دو كوهه بوديم. دور ساختموانو مى گشتيم و يكى يكى شهدا رو ياد مى كرديم. (چند روز قبل از محرم هوايى شديم و با عباس صابرثى، از انديمشك تا دو كوهه پياده اومدم بوديم). نوحه مى خونديم و روضه. يه كمى عباس مى خوند، يه كمى هم من. با هم زمزمه كرديم. روى پل دو كوهه بوديم كه عباس به من گفت: «عباس قنبرى،، يه خواب از «اكبر محمدى بخش» ديدم، مى خوام برات تعريف كنم».

عباس، اكبر محمدى بخش رو خليلى دوست داشت. خدا رحمتش كنه، اكبر سال 72 توى جاده قم تصادف كرد و با مصطفى قهارى و محمد قنبرى، روحشون پر كشيد پيش سيدالشهدا. گفتم: «خب بگو». گفت: «چند شب پيش خواب اكبر و ديدم، كلى با هم حرف زديم و من از شهدا و اون طرف از اكبر پرسيدم. آخرين سوالم از اكبر اين بود كه پرسيدم، اكبر شما دو كوهه ميايين؟ اكبر گفت: خدا بالاى سر اين دو كوهه، توى اسمون يه دو كوهه ساخته كه همه شهدا ميان اونجا».

صبح روز بعد، سوار ماشين شديم و با رفيق عباس، سه تايى رفتيم فكه. توى راه، من نوار روضه حضرت قاسم رو گذاشته بودم. و عباس حسابى گريه مى كرد. رسيديم به مقر تفحص توى فكه. توى مقر عباس شروع كرد به رفيقش وصيت كردن. گفتم: «اى بابا، عباس جون باز قاطى كردى، روز سوم محرم كه اومدى، بهت گفتم شربت مربيت خبرى نيست، پس وصيت نكن». و او خنديد و رفت.

هر سال محرم، توى مقاتل شهدا، جاهايى كه بچه هاى تفحص شهيد شده بودند، دسته عزادارى راه مى انداختيم و سينه مى زديم. صبح روز هفتم محرم، سيد مير طاهرى (مسئول گروه تفحص لشكر 27) به من گفت: «عباس قنبرى، بلند شو ماشين رو راه بينداز بريم شهر براى خريد گوسفند و برنج و وسايل شام شب و روز عاشورا».

روز هفتم محرم، تو زمان جنگ و بعد از جنگ، واسه من يه حساب خاصى داشت. هر سال يا من خودم مجروح شده بودم. يا رفيقام شهيد شده بودن. هميشه روز هفتم محرم يه حالت انتظارى داشتم منتظر بودم. منتظر يه حادثه.

با مير طاهرى كلنجار رفتم كه به شهر نروم ولى نشد. با عباس صابرى خداحافظى كردم. همش تو اين فكر بودم. اصلا متوجه رانندگى و زمان و مكان نبودم. حسابى اضطراب داشتم. ميرطاهرى يه دونه به شونم زد و گفت: «كجايى؟». تازه به خودم اومدم و ديدم 50 كيلومتر از راه رو اومديم. رفتيم انديمشك و دزفول وسايل رو خريديم و رفتيم دو كوهه. نماز مغرب و عشا رو تو اتاق تفحص خونديم. تو سجده آخر نماز عشا بودم كه حال عجيبى بهم دست داد. غم بزرگى افتاد توى دلم. زدم زير گريه. ميرطاهرى گفت: «بابا امروز، تو چته؟» هيچى نگفتم. چايى رو خورديم كه يهو در اتاق باز شد. تاجيك از در وارد شد و به سيد بهزاد گفت: «آقا سيد، يه ديقه بيا بيرون». تا اينو گفتت، هوررى دلم ريخت. تا سيد ميرطاهرى رفت بيرون، صداى «يا ابالفضل» بلند شد. سريع اومد تو و گفت: «عباس قنبرى بلند شو بريم»، «كجا؟»، «بيمارستان»، «چه خبره؟»، «صابرى رفته روى مين».

من و سيد ميرطاهرى سوار آمبولانس شديم. آمبولانسى كه تاجيك با اون اومده بود. وقتى نشستم پشت فرمون. يه نگاه به عقب انداختم. كف آمبولانس پر بود از خون و يه لگنه پوتين، خاكى و خونى هم افتاده بود. گفتم حتماً عباس يه پاش قطع شده. بيمارستان صحرايى مخبرى، كه توى فكه ساخته شده، اولين جايى يه كه مجروح ها رو ميارن و بعد از اونجا مى برن شهر. جلو در اورژانس به سرعت از ماشين پريدم پايين. يكى از سربازهاى تفحص كه امدادگر بود، با عباس مجروح شده بود. از اون پرسيدم: «عباس چى شده؟» جواب منو نداد و روشو برگردوند. به سيد ميرطاهرى گفتم: «سيد عباس رو بردن شهر» كه گفت: «قنبرى بيا و نور چراغ ماشينت رو بينداز توى كانتينر.

اصلا حواسم نبود چى به چيه. مى خواستم زودتر برم پيش عباس كه اگه كارى داره براش انجام بدم. يا اگه خون مى خواد، براش خون بدم. پيش خودم گفتم الان چه موقع يخ درآوردن اين موقع شب؟ نور ماشين رو انداختم روى در كانتينر. در رو كه باز كردن، ديدم توى كانتينر يه پيكر افتاده. از ماشين پياده شدم. با حيرت رفتم جلو. باور كردنى نبود. فكر كردم اشتباه مى كنم. ولى نه، خودش بود. نمى دونم تو چه حالى بودم. ولى هر طورى كه بود، صورت عباس رو كه بدجورى سوخته بود، با گلاب شستم. كفن بريديم و قرار شد كه با همون آمبولانس به طرف تهران حركت كنيم.

به سيد ميرطاهرى گفتم: «عباس صابرى عشقش دو كوهه بود، برا آخرين بار ببريمش دو كوهه و دور ساختمونا طوافش بديم...»، سيد گفت: «حرف ندارم، راضى ام».

پيكر عباس رو داخل آمبولانس گذاشتيم و برديمش دو كوهه. زمين صبحگاه و ساختموناى دو كوهه جور ديگه اى شده بودند. بازم تو دو كوهه عطر شهيد و شهادت پيچيده بود. همين طور كه عباس رو توى دو كوهه مى چرخونديم ياد چند روز پيش افتادم. نوحه هايى رو كه با هم مى خونديم، زمزمه كردم و اشك مى ريختيم.

شهدا به استقبال عباس اومده بودن. دو كوهه نور باران بود. شهدا توى دو كوه اسمون، همونى كه اكبر محمدى بخش به عبسا گفته بود، توى آسموناست، براى عباس پرگشوده بودن.

+نوشته شده درپنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:23 توسط محمدی فر |


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

ولادت با سعادت امام عشق امام رضا (ع) را تبریک عرض میکنم

امشب دلم خیلی گرفته بیاد حرم اقا

دلم برا حرمش پر میزنه اما من نتونستم زائر باشم تازه میفهمم کنایه و حرف شنیدن چقدر سخته مخصوصا از سیما وقتی حرم امام رضا رو می بینم حالم بد تر میشه  اما کیه درکت کنه دلم برای آقام تنگ شده  اصلا کاش آقا موبایل داشت تا بهش sms   بزنم و یه  بار از ته دلم مثل یه عاشق بی هوش و حواس ( که این روزا زیاد می بینم رو موبایل هاشون خیمه زدند و sms  یازی می کنند )براش  sms   می زدم و می نوشتم :

Agha joon divoonatam…to ham mano negah bokon 

تو همین عالم بودم که یهو یکی از رفیقام که اونم دیوونه تر و بی خواب تر از من بود برام یه  sms  زده بود که متنش منو هوایی و دیوونه کرد .

متن پیام رو که خوندم اشک از چشمام جاری شد .

انگار این  sms  رو خود امام رضا برام فرستاده بود .

 

متن sms  به شرح زیر بود :

Age mikhay be emam reza sms bezani …

Va shomareye mostaghime agha ro mikhay…

Man barat migam amma vaghti be agha sms zadi

Man ro ham doa kon .

Tele mostaghime agha EMAM REZA :

YA ZAHRA-YA JAVADOL AEMME

وای این sms   منو تا سرحدّ جنون برد .

فکرش رو بکنید ...

تو این حال و هوا باشید که ای کاش امام رضا هم موبایل داشت که بتونی براش sms  بزنی ، اونوقت یه مرتبه برات  sms  میاد که اینم تلفن مستقیم امام رضاست و اونم دو جمله ست :

یا جواد الائمه ، یا زهرا

این پیام باعث شد که من این پست رو اختصاص بدم به این نوشته تا شما هم همینجوری که من با این  sms  حال کردم و قصد دارم که بعد از نوشتن این مطلب به آقام sms بزنم ، شما ها هم sms  بزنید و منو دعا کنید .

داستان این sms  هم مضمون این روایت است که :

اگر امام رضا را به جان  حضرت زهرا و جان فرزندش جوادالائمه قسم بدهید ، از درب خانه حضرت رضا ، حتما پاسخ خواهید شنید .

پس تو هم پیام بفرست و منو دعا کن که خیلی گرفتارم.

ارادتمند.....

 

 

 

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:27 توسط محمدی فر |

یاد و خاطره شهدای دانش آموز شهرستان آبیک را گرامی میداریم

        (( شهید فهمیده)) 

«دست حق پشت و پناهت اي پسر

دين و ايمان تكيه گاهت اي پسر»

آن بسيجي نبض فردا را گرفت

نبض فردايي فريبا را گرفت

رفت تا در جبهه ها زيبا شود

نيمه گم گشته اش پيدا شود

خاك ايران را حمايت مي نمود

خونفشاني را روايت مي نمود

«تكه اي از آسمان مال من است

راه پرواز من از اين روزن است»

جبهه درها را به رويش باز كرد

او خودش را تا خدا آغاز كرد

بوي باروت و مسلسل، بوي خون

جانفشاني هاي پي در پي، جنون

واحد پول جنون پروانگي است

شعله هاي آتش و ديوانگي است

يورش دشمن، شقايقهاي سرخ

عشق تا اوج دقايقهاي سرخ

تانكها ناگاه پيدا مي شوند

بي خدا يي ها هويدا مي شوند

جز اسارت چاره اي ديگر نبود

نوجوان اما پر از دلدادگي است

او پر از انگيزه آزادگي است

داخل دستان او نارنجكي است

واي! اين با زندگي بيگانه كيست؟

او كه اين سان مست و بي پروا شده

او كه اين سان عاشق و شيدا شده

سنگر خود را رها كرد و پريد

پرده هاي خواب و رويا را دريد

تانك دشمن ناگهان آتش گرفت

نقشه گردنكشان آتش گرفت

يك كبوتر از ميان شعله ها

آسمان – پرواز آبي تا خدا  

رضا حداديان

+نوشته شده درشنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:17 توسط محمدی فر |

رهبر معظم انقلاب ، مي فرمايند: زنده نگه داشتن ياد حادثه شهادت دانش آموز بسيجي ، شهيد فهميده از اصالت هاي دفاع مقدس مي باشد .

 مقام معظم رهبري د رديدار با خانواده او در رابطه با فداکاري و شجاعت او فرمودند: بروز چنين حوادثي که از تربيت صحيح واصالت هاي خانوادگي است ، صرفا درمحيط هاي اسلامي جلوه گري و نور افشاني مي کند.

 سيد شهيدان اهل قلم ، حاج مرتضي آويني ، در قسمتي از برنامه پنجم روايت فتح با نام شهري درآسمان شهادت محمد حسين فهميده را اين گونه زيبا ترسيم مي کند: خرمشهر، از همان آغاز خونين شهر شده بود. خرمشهر، خونين شهر شده بود. آيا طلعت را جز از منظر اين آفاق مي توا ن نگريست ؟ آنان درغربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيکرهاي شان زير تانک هاي شيطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پيوست . اما... راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمي يابند. گردش خون در رگ هاي زندگي شيرين است . اما ريختن آن در پاي محبوب ، شيرين تر. ... شايستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آن جا انباشته است که ترس از مرگ جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانانند. حکمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي انتهاي نور، که پرتوي از آن همه کهکشان آسمان دوم را روشني بخشيده است. یاد وخاطره اش زنده و راهش پر رهرو باد .

+نوشته شده درشنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:4 توسط محمدی فر |

گوش‌ات را به نجواي غروب اينجا بسپار (شلمچه)

«روي زمين دنبال آسمان نگرديد. هر چه هست آن بالاست» اين جمله‌ايست كه از كودكي به ما گفته بودند، و اين را كرده بودند به قانوني بدون استثنا و تبصره. امروز من مي‌خواهم يكي از استثناهاي اين قانون را رو كنم. گرچه زحمت پيدا كردن آن را من نكشيده‌ام. براي پيدا كردن تبصره‌هاي اين قانون، يك عالمه خون ريخته شده است. باور كن!
?
عمليات كربلاي چهار تمام شده بود و هنوز خاطرة شهادت بسياري از بچه‌ها از اذهان زدوده نشده بود كه بايد رزمندگان و مردم شهد شيرين پيروزي را مي‌چشيدند، كه اينها را يكي از فرماندهان عمليات كربلاي پنج مي‌گويد. مي‌گويد تمام جوانب را بررسي كرديم.
?
شناسايي منطقه كار راحتي نبود. محور «شلمچه» از همه محورها مهم‌تر بود. شلمچه دروازه بصره بود. از اين نقطه مي‌توانستند به دشمن نفوذ كنند. البته راحت هم كه نه. دشمن محكم‌ترين مواضع و موانع را برپا كرده بود. بررسي منطقه كلي وقت مي‌برد. دشمن در منطقه آب رها كرده بود. خط اولش، دژ محكمي بود با سنگرهاي بتوني. پشت آن تانك‌ها مستقر بودند و به خوبي بر منطقه اشراف داشتند. خط دوم و سوم كه كانال بود، خط چهارمش هم پشت نهر دوعيجي بود. خط پنجمي هم بود كه قرارگاه تاكتيكي دشمن بود و مركز توپخانه، و تازه اين همة ماجرا نبود.
?
19 دي ماه 1365 بود. ساعت يك و نيم شب. دشمن اين‌طور استدلال كرده بود كه فعلاً ايران بعد از عمليات ناموفق كربلاي چهار، قادر به انجام عمليات جديد نيست. نيروهاي عراقي كم‌كم به سمت فاو رفته بودند تا در بازپس‌گيري آنجا حضور داشته باشند. اينجا بود كه رزمنده‌ها، زمان را به دست گرفتند. حمله نيمه‌شب بسيجي‌ها در شرق بصره، دشمن را گيج كرده بود. دشمن غافلگير شده بود. رمز مقدس «يا زهرا(س)» داشت كار خودش را مي‌كرد.
?
شكست‌هاي پياپي، دشمن را به اين نتيجه رسانده بود كه به جاي حالت تهاجمي، حالت تدافعي بگيرد. به همين دليل، دست به كار شد و در شلمچه، موانع وسيعي به شكل «ن» ساخت كه دهانه باز آنها به عرض سيصد متر به طرف ايران قرار داشت. ارتفاع اين موانع، به هفت متر مي‌رسيد. ساخت اين نوني‌ها كار را براي ما دشوار ساخته بود. ديدي كه عراق از اطراف اين گودال به سر رزمنده‌هاي ايراني داشت، امكان هر تحركي را از آنها مي‌گرفت و ما براي فتح هر يك از اين موانع، شهداي بسياري را تقديم كرديم. اما بالاخره ايمان و ارادة رزمندگان از سد تمامي موانع گذشت.
?
خيلي‌ها زير رگبار گلوله، فقط «هدف» را مي‌ديدند و بهانه‌اي براي برگشتن نمي‌آوردند. آنچه در شلمچه مهم بود، اين بود كه رزمنده‌ها، سرعت عمل را به دست بگيرند. در صورت تسط بر اين منطقه، ايران مي‌توانست برتري خود را در جنگ ثابت كند... .
?
بايد جاده شلمچه باز مي‌شد. براي پشتيباني رزمنده‌ها، به ميدان آمدند. گرچه همه عوامل دست به دست هم داده بودند تا پيش‌روي رزمندگان اسلام كند شود، بچه‌ها به خوبي از پس تجهيزات بالاي دشمن برآمدند. 45 روز تهاجم و مقاومت!
?
ارتش عراق مثل اژدهاي دو سري بود كه رزمنده‌ها با اين عمليات، يك سرش را داغان كرده باشند، سر ديگرش وحشي شده بود. مي‌غريد، شكست را باور نداشت. روزنامه Observer چاپ پاريس نوشت: «براي اولين بار از آغاز جنگ تاكنون، ناظران و كارشناسان غربي درباره امكانات دفاعي عراق دچار ترديد شده‌اند.» هفته‌نامه نيوزويك هم نوشت: «تهاجم ايراني‌ها در نزديكي بصره، حداقل يك چيز را درباره جنگ ايران و عراق تغيير داده و آن، اين است كه براي اولين بار طي چند سال گذشته، اين احتمال را كه يك طرف حقيقتاً بر ديگري پيروز شود، مطرح ساخته است.»
?
خيلي¬ها شملچه را با غروبش مي‌شناسند. غروب كه مي‌شود، سرخي آسمان كه جاي خورشيد را مي‌گيرد، حزن عجيبي مي‌ريزد در دل‌هاي عاشق. آدم انگار ديوانه مي‌شود. انگار يك عالمه حقيقت، يك عالمه ذكر، يك عالمه صدا و ناله مي‌خواهند هجوم بياورند به مغزت و تو در امان نيستي از همه اينها. عجيب است... آدم در هجوم اين همه باشد و لذت ببرد، عشق‌بازي كند، خودش را بيندازد روي خاك و خاك را مشت كند و توي دست¬هايش بگيرد.
خيلي‌ها شلمچه را با غروبش مي‌شناسند. اصلاً نذر مي‌كنند كه غروب به شلمچه برسند. نجواي غروب شلمچه با بقيه ساعات روز فرق مي‌كند. فقط بايد يك بار امتحانش كرد.
?
شلمچه هنوز هم گلوگاه عراق است. كمي آن طرف‌تر حسينيه‌ شلمچه قرار دارد، با نشانه‌هاي پر رنگ پايداري... تانك‌هاي به گل نشسته، مين‌هاي خنثا نشده، كلاه و قمقمه‌هاي سوراخ‌شده، نخل‌هاي بي‌سر، اول حرفم از تبصره و استثنا نوشتم. مي‌خواهم بگويم دريچه‌هاي آسمان، توي خاك شلمچه پر بود، قدم به قدم!

+نوشته شده دردوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:16 توسط محمدی فر |

بنام خدا

پدرم .....


وقتی میگم پدر ؛ همیشه با افتخار میگم پدر . خوشحالم و به خود میبالم


پدر جان؛ روزت مبارک


رفتی پیش قبیله ی خدا و مارا تنها گذاشتی همیشه افتخار میکنم که فرزند اولت هستم .دوست داشتم بودی تا دوباره دستای مهربون و زحمت کش تو را میگرفتم . دوباره مثل اون روزها که کوچیک بودم از توی دستات آب میخوردم؛ یادته لب چشمه بادستات به من آب میدادی ؟! خیلی خیلی کیف داشت . تشنه نبودم ها  ولی بازم ازت  میخواستم  با دستای مهربونت بهم آب میدی
یادش بخیر ....


وقتی که به خوابم میایی خیلی خوشحال میشم .
همیشه با لباس سفید به خوابم میایی. یادت هست شب اولین روزی که خواستم به مدرسه برم به خوابم اومدی ؟! برای من یه هدیه آوردی ! که مثل خورشید میدرخشید!! همیشه دوست داشتی درسهام خوب باشه
همیشه با خودم میگفتم خوش به حال خودم که بابام از بالا تو آسمونا مواظب منه . آخه میدونی دختر کوچولوهای هم سن من وقتی میخواستن برن دبستان دستشون توی دست باباهاشون بود .


خیلی دلم تنگ شده ............آه


باباجون؛ یادته آخرین باری که میخواستی بری جبهه رفتم جلو ی در وایسادم و گریه میکردم و میگفتم بابا جون نرو  انگار که میدونستم آخرین باری هست که میبینمت .


بابا جون؛ وصیت نامه تو رو به دست ما نرسوندند ولی همیشه وقتی نامه میدادی سفارش به نماز اول وقت و نماز شب میکردی
همیشه میگفتی : دخترکم مثل زینب (س) حجابت رو حفظ کن و پیرو راه امامان باش
همیشه به یاد دلنوشته های تو بودم .هیچ وقت چادرم را کنار نگذاشتم و کنار نخواهم گذاشت به خاطر عهدی که با تو بستم و به خاطر انتخاب خودم.


بابا جون ؛خواهر کوچولی من که الان واسه خودش خانمی هم شده به عهد خودش با تو و خدای تو پابنده
شعری که واسه تو ؛ توی وبلاگ نوشته خوندی؟


باباجون؛ چیکار کردی که همه جا از فداکاریها و اخلاق خوب و خاکی بودنات میگن ؟


از عموی مهربونم هم تشکر میکنم که همیشه به فکر ما هست . آخه خودت بهتر میدونی که عمو جون شاگرد خودت بوده.


بابا چی بگم ؟!  حرف واسه ی گفتن زیاده امیدوارم بتونم راهت رو ادامه بدم .........

+نوشته شده درپنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:2 توسط محمدی فر |

اعتکاف دوره فشرده خودسازی وخودشناسی

دستورات الهي براي پروراندن درخت وجود و شجره طيبه و طوباي نفس انساني است، تا او را از عالم پايين به عالم بالا سير صعودي داده و به مقام شامخ قرب الهي برساند. از جمله اين دستورات مسأله اعتکاف است، که متن آن را سکوت و صوم و بيداري و خلوت و ذکر و راز و نياز مداوم، تشکيل مي دهد.

       اعتکاف در حقيقت، در خانه ولايت وقوف پيدا کردن و در خانه دل و نهانخانه با حق، سخن گفتن و از غير، لب فرو بستن و به خدا پيوستن است.

        اعتکاف، پشت پا زدن به تعلقات نفس است. معتکف مي کوشد تا از فرش زمين نفس، به عرش آسمان دل، پرواز کند و در آشيانه دوست، منزل گزيند.

       اعتکاف، عاشقان را به طواف حرم امن الهي يعني دل مي برد "القلب حرم الله" و نفس را با اسم "حافظ حق" نگهبان دل قرار مي دهد "وَ لا تُسکِنْ حَرَمَ الله غَيرَ الله".

        اعتکاف انسان در پيشگاه حق را زمان خاص و وقت خاص نيست؛ زيرا که عارف را حضور دائم يابد که حضور دايمش، اعتکاف اوست و انقطاع الي الله به طور مداوم، زبان حال و قال اوست؛ اين اعتکاف چند روز در مسجد جامع هر شهري، ظل و آيت و علامتي از براي آن اعتکاف حقيقي انسان است؛ تا کدامين صاحبدلي بدين بارگاه قدس الهي بار يابد.

       معتکفان دائمي را که زبان "هو، هو" دارند، از آن عالم، خبري است و آن را که خبر شد، خبري باز نيامد. چه اينکه حقايق ملکوتي خوش نشين اند و تا قلب را آرام و دل را خالي از غير نبينند فرو نمي آيند و از عالم بالا تنزل نمي کنند.

      معتکف شدن در مسجدي براي چند روزي براي همگان ميسر است؛ ولي معتکف در خانه حق شدن و دل را به صاحبدل دادن و استقامت در طي مسير داشتن کاري است بس دشوار. راه دشوار است و تن از کار ترسان است ياران دل خريدار است کاين ره، راه جانان است، ياران

      اعتکاف به دفتر دل رسيدن و طلسم را گشودن و از اسرار غيب آگاه شدن و به قيام قيامت جان رسيدن است. اعتکاف به حساب خود رسيدن است قبل از آنکه به حسابش برسند "حاسَبُوا قَبلَ اَن تُحاسَبُوا".

       اعتکاف صاحبدل، رحلِ اقامت افکندن و وصف دل را تا قيامت جان شنيدن است و در دل شب نيز از نواي سينه و ناي گلو، هاي و هوي برآوردن است.

       اعتکاف، روزه گرفتن، سکوت کردن و از غير و نامحرم دور شدن و از معاشرت پرهيز کردن و از حرف و کلام غير، تبري جستن و با همنوعان خويش که همدل اند، انس داشتن و از لذايذ مادي، دوري گزيدن و از زندان نفس آزاد شدن و با غسل و نيت، جان را تطهير کردن و با عمل ام داوود، دستور العمل از کاملان گرفتن است. خود را يافتن و دل بدان کامل واصل سپردن و در نهايت، قرآني شدن است؛ که "لا يمَسُّهُ اِلّا المُطَهّرونَ؛ جز پاکان نبايد آن را مس کنند."

       براي نيل به هدف بزرگ تزکيه و تهذيب نفس و سر و سلوک، آدمي را اعتکاف بايد؛ اعتکاف در محيطي خلوت و ملکوتي، به دور از هياهوي زندگي؛ اعتکاف در حقيقت راز و نياز با خالق و فارغ از خويشتن شدن و توجهي خاص به مبدأ آفرينش و مرکز قدرت و عزت و سعادت يافتن.

        در عصر سلطه ماديت، بر سراسر جوامع انساني، دنيا طلبي معيار برتري و عزت گرديده و از دين و معنويت که ريشه در اصل و فطرت بشر دارد جز شبحي کم رنگ، چيزي بر جا نمانده. چه زيبا و شيرين است که اهل معني در خلوتي روحاني، در خانه خداي خود به اعتکاف نشسته و خود را به درياي بيکران رحمت دوست سپرده و از او براي گذر از اين مرحله سخت ياري جويند.

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:52 توسط محمدی فر |

 ولادت مولود کعبه حضرت امیر (ع) را خدمت هموطنان عزیزم

 

 

تبریک عرض میکنم

 

 

 

                  

 


سیزده رجب بود.
خورشید آرام آرام خود را از پشت کوه ابو قبیس بالا کشید.
نور کم فروغ خویش را روانه مکه، زیستگاه دیرین مردان خدا کرد.
کوچه‌ها شلوغ‌تر از هر روز به نظر می‌رسید.
اطراف کعبه ازدحام چشمگیری بود.
خورشید باز هم بالاتر آمد. اینک تکاپو و رفت و آمد غیر معمول مکه، کاملا جلب نظر می‌کرد. هر کس از خانه خارج می‌شد، یک راست به طرف کعبه می‌رفت.
اطراف مکه لحظه به لحظه شلوغ‌تر می‌شد.
این همه مردم، صبح اول وقت، به یقین برای طواف از خانه خارج نشده‌اند.
عده‌ای رنگ به چهره نداشتند.
تعدادی از زنان بنی‌هاشم، هراسان به کعبه می‌نگریستند. چند نفر به طرف در ورودی کعبه رفتند.
خدمتگزاران مسجدالاحرام از این در وارد کعبه می‌شدند و خانه را نظافت می‌کردند.
تلاششان برای ورود به کعبه بی‌نتیجه ماند.
یکی گفت: سه روز است که تلاش می‌کنیم این در را باز کنیم.
مردی گفت: تا به حال نه چنین چیزی دیده و نه شنیده‌ام.
شما را به خدا به این شکاف نگاه کنید!
دیوار شکاف خورده!
از هم باز شده!
یکی را در خود جای داده!
بعد هم دوباره بسته شده!
جوانی با صدای بلند فریاد کشید.
این کعبه است.
خانه خداست.
معمار آن آدم صفی و ابراهیم خلیل بوده.
آجرهایش با دستان اسماعیل ذبیح آشناست.
زمینش بدن انبیای بزرگ خدا را، در آغوش گرفته.
چگونه می‌شود سه روز، زن بارداری را در خود جای دهد؟
پیرمرد گفت:
من و دوستانم با چشمان خود دیدیم! ما چند نفر کنار کعبه حرف می‌زدیم، فاطمه بنت اسد وارد شد. به سختی راه می‌رفت. از درد به خود می‌پیچید. مقابل کعبه ایستاد، دست‌هایش رو به آسمان بود و مناجات می‌کرد.
نزدیک شدم ببینم با این حال زار برای چه اینجا آمده؟
با خدا چه کار دارد؟ شنیدم می‌گفت:
پروردگارا!
من به تو و به هر پیامبری که فرستادی، ایمان آورده‌ام.
هر کتابی که نازل کردی باور دارم.
گفته‌های جدم ابراهیم علیه السلام را تصدیق می‌کنم.
پیرمرد توضیح داد: می‌دانید که فاطمه بنت اسد، از نوادگان اسماعیل است.
بعد گفت: از تو می‌خواهم که به حق خانه‌ات و به حق فرزندی که همراه دارم.
- او که با من سخن می‌گوید و مونس من است و یقین دارم یکی از آیات عظمت توست - ولادت او را بر من آسان کنی.
تا این سخنان از دهان او خارج شد ناگهان دیوار کعبه شکاف برداشت! شکاف کاملاً باز شد.
به حدی که یک نفر بتواند به راحتی از آن رد شود. بعد هم او وارد شد و لبه‌های شکاف به هم رسید. اینک سه روز است داخل کعبه است.
در همین گیر و دار چشم‌ها به طرفی برگشت. مردی با چهره‌ای جذاب وارد مسجدالحرام شد. لبخند دل نشینی بر لب داشت.
از همان دور که می‌آمد، به شکاف کعبه خیره شده بود؛ همان جایی که سه روز قبل باز شده بود و زن بارداری را در آغوش گرفته بود.
جمعیت اطراف کعبه افزوده شده بود و همگی متوجه مرد تازه وارد بودند او کیست؟ ابوطالب است! همسر فاطمه بنت اسد، که اینک در کعبه است.
ابوطالب در مکه از احترام فراوانی برخوردار بود و بزرگ خانه خدا محسوب می‌شد. در کارهای مهم، حرف، همیشه حرف او بود. پدرش عبدالمطلب نیز این گونه بود؛ همان که در داستان ابرهه و اصحاب فیل، شایستگی فراوانی از خود نشان داد.
ابوطالب نزدیک شد. مردم به احترام او کمی عقب ایستادند. کسانی که در اطراف نشسته بودند تمام قامت ایستادند. نزدیک شد و تا نزدیکی شکاف رفت.

        خدای بزرگ! این فرزند کیست که خانه خدا این گونه پذیرای مام اوست؟

           ....


برگرفته از کتاب"از کعبه تا بهشت"نوشته داود صفرزاده

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:37 توسط محمدی فر |

کو نشانی که شما اهل دليد ؟
                    
   دست نوشته ای از شهید احمدرضا احمدی       
   رتبه اول کنکور پزشکی سال 64
   ساعتی قبل از شهادت
 
   چه کسی می داند جنگ چیست؟
   چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
   چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش ،
   یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد،
   یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟
   دخترم چه شد؟
   به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
   کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ
   را ببیند و اخبار آن را بشنود،
   از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
   آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان
   دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان
   به گور سپردند؟
   کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
  چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
  چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
                                                     نبرد تن و تانک؟!
  اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
  چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
  آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
 >گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به
     حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند،
     حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
     کدام گریبان پاره می شود؟
     کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
     و کدام کدام .............؟
     توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
   اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
  >هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع
    ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت
    درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت
    موشک قرار می دهد،
    اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود،
    معلوم کنید کدام تن می سوزد؟
    کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
    چگونه باید آنها را غسل داد؟
 
  چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
  چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
  کدام مسئله را حل می کنی؟
  برای کدام امتحان درس می خوانی؟  به چه اميد نفس مي كشي؟
  كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟
  از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟
  كدام اضطراب جانت را مي خورد؟ دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
  دلت را به چيز بسته اي؟
  به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟ ؟
                   
                          صفایی ندارد ارسطو شدن ***خوشا پر كشيدن، پرستو شدن
                                         
  آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي
  تو داغدار شده است!!؟ جواني به خاك افتاده است؟
  آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به
  اشك نشانده اند!!؟
  و آنان را زنده به گور كردند؟ هيچ مي دانستي؟ حتما نه! ...
+نوشته شده درجمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:47 توسط محمدی فر |

"شرمنده تونیم شهدا"، قافیه شد تو شعر ما
ردیف شعرمون همش" "چی‌کار کردیم بعد شما؟!"

هرچی شما خاکی بودین، ساده و افلاکی بودین
دادیم شمارو بِکِشَن، با قُپِّه‌ها، درجه‌ها

کوچیک بودیدم، حقیر بودیم، دادیم بزرگتون کنن
عکساتونو چاپ بزنن، رو پسترا و بنرا

این چاه اگه آبم داره، واسه‌ی ما خوب نون داره
چوب حراجتون زدیم، تو میدونا، خیابونا

آی خونه‌دار و بچه‌دار، زنبیل و بردار و بیار
پلاک و استخوان داریم، تحفه‌ی راه کربلا

پلاک و استخوان داریم، یک عالمه جوون داریم
شهری تو آسمون داریم، پاشین بیاین دُکّونِ ما

 گردنمون که کج میشه، غرورمون فلج میشه
کی می‌دونه راست یا دروغ؟ شرمنده تونیم شهدا

گاهی یک‌سال آزگار، سراغتون نمی‌آییم
گاهی می‌گیم مارش بزنن، با تاج گل می‌یایم ادا

چندوقت یکبار لباستون، تو تنمون زار می‌زنه
وبال چفیتون می‌شیم، همایشا، نمایشا

جنگل مولایی شده، شهرمون از دوز و دغل
هرکی به فکر خودشه، سواره‌ها، پیاده‌ها

چی‌کار کردیم بعد شما؟، به عقل جِنَّم نمي[آ]مد!
سکه زدیم به نامتون، اما تو بازار رِبا

خلوص نیت نداریم، ما حاج همت نداریم
همش داریم بیرون می‌دیم، فوق لیسانس و دکترا

دکترامو می‌گن شما، بچه‌رو دِپرس می‌کنید
دادیم که حذفتون کنن، از قصه‌ها، سانسورچیا

بچه‌هامون بچه‌هاتون، بنگی شدن، رنگی شدن
رومی شدن زنگی شدن، شرمنده‌ایم رومون سیا

من چی‌بگم آخر شعر، جون و دلم آتیش گرفت
شهید کشی بسه دیگه، جون امام وشهدا

 


 شاعر: شهروز گودرزی
+نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:43 توسط محمدی فر |

  ///
تعداد بازديدكنندگان :
تعداد افراد آنلاين :
مركز آموزش ايرانيان