آبیک |
|
|
"شرمنده تونیم شهدا"، قافیه شد تو شعر ما هرچی شما خاکی بودین، ساده و افلاکی بودین کوچیک بودیدم، حقیر بودیم، دادیم بزرگتون کنن این چاه اگه آبم داره، واسهی ما خوب نون داره آی خونهدار و بچهدار، زنبیل و بردار و بیار پلاک و استخوان داریم، یک عالمه جوون داریم گردنمون که کج میشه، غرورمون فلج میشه گاهی یکسال آزگار، سراغتون نمیآییم چندوقت یکبار لباستون، تو تنمون زار میزنه جنگل مولایی شده، شهرمون از دوز و دغل چیکار کردیم بعد شما؟، به عقل جِنَّم نمي[آ]مد! خلوص نیت نداریم، ما حاج همت نداریم دکترامو میگن شما، بچهرو دِپرس میکنید بچههامون بچههاتون، بنگی شدن، رنگی شدن من چیبگم آخر شعر، جون و دلم آتیش گرفت
شاعر: شهروز گودرزی السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده و باز دوباره فاطمیه. نمیدانم چه سرّیست در فاطمیه، که زبان و قلم را در انتقال احساسهای فاطمی قاصر میکند. وقتی به فاطمیه فکر میکنم، کلماتی در ذهنم شکل میگیرد؛ و این واژه حزین، مرا به یاد گوشهای از بهشت روی زمین میاندازد؛ قطعه شهدای گمنام. شهدایی که با تأسی از مادر پهلو شکستهی خویش، گمنامی را برای نام و نشان خود برگزیدهاند.
در قطعه شهدای گمنام، بارها مادران و پدران و همسرانی را که گذر عمر و داغ فرزند یا همسر، قامتشان را شکسته است دیدهام. منتظرانی که هنوز چشم انتظار تکه استخوانی و یا حتی پلاکی از عزیز خود هستند و پریشان احوال از اینکه مزاری از عزیزشان ندارند تا موقع دلتنگی و سختی و غم زمانه برایش دردلی کنند و آرامش یابند. و سلام عالم و عالمیان بر گمنامترین حقیقت هستی، مادر همه شهیدان گمنام، زهرای مرضیه (سلام الله علیها).
بسم رب الفاطمه (س) مرا میشناسی. ارباب من؛ مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظهای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یکصدا تو را فریاد می زدیم. آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم. آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم. مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر میشود. از رنجها نمینالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام. آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام میشدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟ آری همانان الان نیز هستند! آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! میبینند، دعوایمان میکنند، ما را دیوانه خطاب میکنند. نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم. آری مولای من وضع این گونه است. ای عزیزتر از جان؛ دیگر خسته شدهام. حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن. السلام علیک یا ایتها الصدیقه الشهیده ضمن عرض تسلیت بمناسبت ایام سوگواری مادر مظلومه امام عصر (عج) نمایشگاه رد پای یاس در محل پارک شهید رجایی آماده بازدید شما عزیزان میباشد. مدتی سعادت حضور در جمع شما عزیزان را نداشتم مشغول برپایی خیمه عزای خانوم حضرت زهرا (س) بودیم ان شاء اله فرصت مناسب بتونم جبران کنم. محتاج دعای شما هستم |
زندگی زیباست اما شهادت زیباتر
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
مرکز اجرایی امر به معروف و نهی از منکر بسیج خم پاره(قزوین) آرشيو پيوندهاي روزانه
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386
رهايي ياران قاصدكهاي سوخته-حاج سعيد وبلاگ تخصصی شلمچه بچه هیئتی فدائیان رهبریم برادر محمد احمديان اسمانيها هیئت عشاق المهدی (عج) آبیک همایش انتظار شهرستان آبیک بسيجي سياسي
monesam khoda
|
| تعداد بازديدكنندگان : | |
| تعداد افراد آنلاين : | |
| مركز آموزش ايرانيان | |