تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic :: آبیک ::  

آبیک



بابايي سلام

خوبي بابا؟ خيلي وقته حالت رو نپرسيدم . آخه هميشه تو خونه مي بينمت . هميشه هم سالم مي بينمت . براي همين حالت رو نپرسيدم . ببخش بابا ، اونقدر دور و برم شلوغ شده كه وقتي اسپري هاي رنگارنگت رو جلوي دهانت مي گيري ، صداي فس فسش لا بلاي صداي هدفوني كه توي گوشمه گم مي شه ، تصويرش بين انعكاس مانيتور و تلويزيون از بين مي ره و من هيچوقت از تو نمي پرسم « حالت چطوره بابايي؟» بابايي، مي دوني كي ها يادت مي افتم؟ بعضي شبا ، وقتي بعد از شب زنده داري هام پاي كامپيوتر كه چشام داره از قرمزي مي سوزه ، وقتي ميخوام بخوابم ، سكوت رو صداي خس خس سينه هات مي شكنه و من يادم مي افته بايد در اتاقم رو ببندم تا بتونم راحت بخوابم .

آره بابا ، ازت فرار ميكنم . . . تو دنياي من لباس خاكي ، چفيه، شيميايي، مين والمري و ... غريبه اند .تو دنياي من ، هيچكس به فكر بقيه نيست و . . . تو دنياي من ، از دنياي تو فقط يه چيز باقي مونده :

سهميه دانشگاه .

تف به اين دنيا، بابايي. تف به اين دنيا كه من و تو رو از هم جدا كرده . تف به من كه هر چي خواستم مثل تو باشم ، نتونستم . هر چي خواستم به دوستام بگم بابام به خاطر شما جنگيده ، نتونستم ، هر چي خواستم خودم رو بندازم تو بغلت زار زار گريه كنم ، نتونستم . هر چي خواستم بيام پيشت تا برام از جبهه بگي ،نتونستم .اونقدر دور و برم شلوغ شده كه كم كم داره يادم ميره بابام ، همون كه شبها سينه اش خس خس ميكنه ، براي ما جنگيده ، برا ما كه الان داريم تو اين مملكت با خيال راحت زندگي ميكنيم ، با خيال راحت درس مي خوانيم ، با خيال راحت پارك مي ريم . . . برا اينكه خيالمون راحت باشه جنگيده ، برا من ، برا دوستام ، برا همه ، امّا  . . .

بابايي ، ببخش .

ببخش كه من اينقدر بدم . پسرتم ، ولي بويي از تو نبردم ، از مرامت ، معرفتت ، از خود گذشتگي ات ، هيچي نمي دونم.

من كه پسرتم اينم ، از بقيه چه توقعي داري ؟

بابا نذار خاطراتت بين منو تو فاصله بندازه ، دست منم بگير ، بيا شبا با هم بريم تو ميدون مين تا معبر باز كنيم ف بيا شبا با هم نماز شب بخوانيم ، بابا هر وقت خواستي تو دلت بلند بلند بگي « كربلا منتظر ماست بيا تا برويم  . . .» من را هم صدا كن  . . . بابايي، بيا شبا با هم بياد رفقات گريه كنيم .

بابايي ، اگه يه زماني ابر مرد قصه جوونا ، كسي كه تو خواب ميديدنش و الگوشون بود ، امام بود ، شهيد همت بود، باكري بود و  . . . امروز ما خواب فلان بازيگر و بهمان فوتباليست رو ميبينيم .

بابايي، با همه دوستات با هم جمع بشين ، نذارين فراموش بشين . نريد تو غار تنهايي خودتون و بقيه رو از نعمت وجودتون محروم بذاريد ؛ نذاريد بچه هاي ما نفهمن جنگ چي بوده ، چرا روي مين مي رفتن ، چرا شهيد مي شدند و. . .  نذاريد تصورشون از جنگ فلان بازي كامپيوتري بشه و نفهمند زندگيشون مديون شما هاست ؛ نه كماندوي بازي !

بابايي حالت چطوره ؟ اگه از اين به بعد اسپري خواستي بگو خودم برات بيارم ، اگه شبا بيدار بودم و خس خس سينه ات رو شنيدم ، در اتاقم رو باز مي ذارم تا با لا لايي قشنگش بخوابم ، امّا تو هم به من قول بده كه دست منو بگيري . . . آخه من بايد امتداد تو باشم .

+نوشته شده درسه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:39 توسط محمدی فر |

  ///
تعداد بازديدكنندگان :
تعداد افراد آنلاين :
مركز آموزش ايرانيان