تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic :: آبیک ::  

آبیک



بنام خدا

پدرم .....


وقتی میگم پدر ؛ همیشه با افتخار میگم پدر . خوشحالم و به خود میبالم


پدر جان؛ روزت مبارک


رفتی پیش قبیله ی خدا و مارا تنها گذاشتی همیشه افتخار میکنم که فرزند اولت هستم .دوست داشتم بودی تا دوباره دستای مهربون و زحمت کش تو را میگرفتم . دوباره مثل اون روزها که کوچیک بودم از توی دستات آب میخوردم؛ یادته لب چشمه بادستات به من آب میدادی ؟! خیلی خیلی کیف داشت . تشنه نبودم ها  ولی بازم ازت  میخواستم  با دستای مهربونت بهم آب میدی
یادش بخیر ....


وقتی که به خوابم میایی خیلی خوشحال میشم .
همیشه با لباس سفید به خوابم میایی. یادت هست شب اولین روزی که خواستم به مدرسه برم به خوابم اومدی ؟! برای من یه هدیه آوردی ! که مثل خورشید میدرخشید!! همیشه دوست داشتی درسهام خوب باشه
همیشه با خودم میگفتم خوش به حال خودم که بابام از بالا تو آسمونا مواظب منه . آخه میدونی دختر کوچولوهای هم سن من وقتی میخواستن برن دبستان دستشون توی دست باباهاشون بود .


خیلی دلم تنگ شده ............آه


باباجون؛ یادته آخرین باری که میخواستی بری جبهه رفتم جلو ی در وایسادم و گریه میکردم و میگفتم بابا جون نرو  انگار که میدونستم آخرین باری هست که میبینمت .


بابا جون؛ وصیت نامه تو رو به دست ما نرسوندند ولی همیشه وقتی نامه میدادی سفارش به نماز اول وقت و نماز شب میکردی
همیشه میگفتی : دخترکم مثل زینب (س) حجابت رو حفظ کن و پیرو راه امامان باش
همیشه به یاد دلنوشته های تو بودم .هیچ وقت چادرم را کنار نگذاشتم و کنار نخواهم گذاشت به خاطر عهدی که با تو بستم و به خاطر انتخاب خودم.


بابا جون ؛خواهر کوچولی من که الان واسه خودش خانمی هم شده به عهد خودش با تو و خدای تو پابنده
شعری که واسه تو ؛ توی وبلاگ نوشته خوندی؟


باباجون؛ چیکار کردی که همه جا از فداکاریها و اخلاق خوب و خاکی بودنات میگن ؟


از عموی مهربونم هم تشکر میکنم که همیشه به فکر ما هست . آخه خودت بهتر میدونی که عمو جون شاگرد خودت بوده.


بابا چی بگم ؟!  حرف واسه ی گفتن زیاده امیدوارم بتونم راهت رو ادامه بدم .........

+نوشته شده درپنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:2 توسط محمدی فر |

  ///
تعداد بازديدكنندگان :
تعداد افراد آنلاين :
مركز آموزش ايرانيان